زندگی در نگاهِ من یعنی شادیِ زنگِ ورزش و قرآن
دوستانی به قدمت یک عمر، کامیار و حمید و سیدرحمان
زندگی در نگاهِ من یعنی غمِ یک واژه مثلِ تکفرزند
حسرتِ همجنون و همخونی که صدایم کند برادرجان
پدرم اهل جبههست و نبرد، میهنش را خریدهاست این مرد
در شگفتم که سمت پیروزی، از چه مستأجر است تا الان
مادرم شمع نیمهسوختهست، شبِ ما را به صبح دوختهست
حلقهحلقه طلا فروختهست، تا رسیدهست دستمان به دهان
دلبرم دختری خجالتی است، که گُلِ گونههاش قیمتی است
که جهانش هنوز صورتی است، در سپید و سیاهِ این دوران
زندگی شیشهی بلورینیست که نشستهست روی طاقچهام
شیشهی نازکی که تا امروز، نرسیده است قدِّ مرگ به آن
«علیرضا نورعلیپور»