به سقف خیرهشدنهای قبلِ خواب بس است
بخواب، فکر و خیالاتِ بیحساب بس است
مرا به عالم و آدم چکار؟ تا غم هست
اگر منم، که مرا ای رفیقِ ناب، بس است
سکوت، پاسخِ اظهارِ عشقِ من به تو بود
مرا که اهل سخن هستم این جواب بس است
پیِ تو بودنم و دورترشدن تا کِی؟
دویدن و نرسیدن به این سراب بس است
میانِ برزخِ وصل و فراق مگذارم
بیا و یکسره کن کار را، عذاب بس است
«محمد عزیزی»