ای مبدأ جان! نقطهی آغازِ هستی
ای افتخارِ خلقت! ای اعجازِ هستی
ای مطلع تابندگی! معنای خورشید!
خورشید اگر گل کرد، با مهرت درخشید
ای آسمانها و زمین را داده پیوند
کعبهنشینِ جان تویی، عینِ خداوند
روحِ گلِ آدم، امیرِ خاک و آبی
خاک از تو دارد آبرو، تو بوترابی
هفت آسمان و کهشکان در این شعاعند
تا ذرهها مجذوب نامت در سماعند
تنها به شوق رویت آمد آدم از خاک
خلقت تفیل توست ای شأن لَوْلاک
موسی به طور آمد که نورت منجلی بود
راه شکافِ نیل ذکرِ یاعلی بود
عیسی مسیحا شد دمی تا از تو دم زد
با اذن تو بر عالم هستی قدم زد
با دست ابراهیم بت بر خاک افتاد
دستِ یداللهت به دستِ او تبر داد
موسی و عیسی و ابراهیم و نوحی
عالم همه جسماند، عالم را تو روحی
ای اولین مؤمن به راه دین احمد
ای معنی ایمان بر آیین محمد
والعصر تو، والفجر تو، والشمس، والنور
اوصاف تو خورشید و ماهِ فهمِ ما کور
ایمان تویی، دین محمد را امینی
جانی و آیا هست جان را جانشینی؟
مدح تو این بس ای تن و جان پیمبر
نقل تو بود از بد و خندق تا به خیبر
دین خدا تابنده شد در سایهسارت
تا بندگی قد راست کرد از ذوالفقارت
دیدیم دستانِ تو در دست نبی بود
ساقی تو بودی، آنکه سرمستِ نبی بود
دیدیم در کعبه که بر دوش رسول است
حب تو ما را مایهی رد و قبول است
آنجا که روشن شد جهان را رازِ پیوند
پرده به سویی رفت از روی خداوند
هان! من نمیگویم خدایی جز علی نیست
میپرسم اما پس خدای جز علی کیست؟
ای روح دریاها امیری یا وزیری
دنیا ندارد جز نگاهت دستگیری
جز تو چه میجویند دریاها؟ کویر است
یک قطره از دریای اعجازت غدیر است
این روزها خرما و نان بر دوش داری
آیا تو آن مرد میانِ کارزاری؟
تنهای نخلستان! که یار چاه و ماهی
آن ماه خونیندل که سر در سجدهگاهی
فرقِ سر خونینت ایمانِ دو نیم است
بعد از تو دنیا بیپناه است و یتیم است
بعد از تو دنیا از عدالت دور افتاد
بعد از تو گندم از دهان مور افتاد
«علی داوودی»