ایرانِ من! ای باغِ پُر از لاله و سنبل!
برهم نزند زُلفِ تو را بادِ تطاول
ای سبزتر از سبزتر از سبزتر از تاک
ای سرختر از سرختر از سرختر از مُل
ای مستیِ جوشیده به رگبرگِ شقایق
وی شادیِ پنهانشده در پیرُهَنِ گل
موسیقی باد است و نوای خوشِ رود است
کاینگونه درآمیخته با چَهچَهِ بلبل
پرواز تو ای فاخته! آنقدر بلند است
نومید شد از صیدِ تو شاهینِ تخیُّل
تو جانِ جهان هستی و کانونِ توجه
تو جزئی و جزئی که فزونتر شده از کُل
تا در کفِ مردانِ دلیرِ تو کمان است
بر دامنِ پاکت نرسد دستِ چپاول
ای رابطهی نام تو با ذلت و خواری
بیربطتر از رابطهی کوه و تَزلزُل
بگذار که دیوار به دور تو بچینند
کافیست تو را پنجرهی باز توکل
دریا نشود در هَم و بر خویش ملرزد..
طفلی اگر انداخت در او سنگ تغافل
از منحنیاش رقصکنان بگذرم، ایران!
گر بینِ من و خاک تو شمشیر زند پُل
تو خرم و آباد و تو آباد و تو خرم
تو خرم و آباد و چه خوب است تَسَلسُل
«محمدرضا طهماسبی»