زندگی از من صبوری بیتفاوت ساخته
لامروت بارِ کوهی بر دلم انداخته
دیده بین رنگها رنگ جهانم سادگیست
با قلموی سیاهی بر جهانم تاخته
حالِ من حال همان سلطانِ مدهوشیست که
در زمانِ مستیِ خود کشورش را باخته
از عبورِ حادثه آنقدر پیر و ساکتم
تازگیها هرکسی دیده مرا نشناخته
بر مصیبت صبرکردن از مسلمانیِ ماست
ورنه باکی نیست از شمشیرهای آخته
«مهدیه نژادابراهیم»