به گردون ابرش از رحمت برآمد از دلِ دریا
که دریا شد از آن صحرا، که صحرا شد از آن دریا
زبان بگشود سوسن چون بشیر از مژده یوسف
زحسرت چشم نرگس همچنان یعقوب شد بینا
علیُ عالیُ اعلا ولیُ والیُ والا
وصی سید بَطْحا، به حکمش جمله مافیها
حدیثی خاطرم آید که میفرمود پیغمبر
به اصحابش شبِ معراج سِرِّ لیلةالاسرا
به طاق آسمان چهارمین دیدم من از رحمت
هزاران مسجدی اندر درون مسجدالاقصی
به هر مسجد هزاران طاق، بر هر طاق محرابی
به هر محراب صد منبر به هر منبر علی پیدا
زپیغمبر چو بشنیدند اصحاب این سخن، گفتند
که دیشب با علی بودیم جمله جمع در یک جا
تبسم کرد سلمان، این سخن گفتا به پیغمبر
به غیر از خود ندیدم هیچکس در نزدِ آن مولا
اباذر گفت با سلمان، به روحِ پاک پیغمبر
نشسته بودم اندر خدمتش در گوشهای تنها
به گوشِ فاطمه خورد این سخن، گفتا علی دیشب
که تا صبح از درونِ خانه بیرون پا ننهاد اصلا
که ناگه جبرئیل آمد، سلام آورد بر احمد
که ای مَسندنشینِ بارگاهِ قربِ أوْ اَدنیٰ
اگر چه بر همه بر صورتی ظاهر شدم اما
ولیَّت از همه بُگذشت و با ما بود در بالا
«ابن سینا»