میان شادیِ دیدار و انتظار، یکی
همیشه قسمتِ مرد است از این دو کار، یکی

هزار دوست، غمِ مرا شنیده‌ است ولی
نیامده‌ست به یاری از این هزار، یکی

به سویت آمده‌ام با دو هم‌سفر در راه
دل‌شکسته یکی، جانِ بی‌قرار یکی

تو پادشاهِ همه عالمی به تنهایی
من از میانِ گدایانِ بی‌شمار یکی

به بامِ هیچ ‌کسی جز تو پر نخواهم زد
که نیست مثل تو در خلقِ روزگار یکی
«سجاد سامانی»