این شبِ تاریک، این چشمِ سیاهش را نگاه!
در شب دلبردن از مردم، نگاهش را نگاه!
گیسوانش جنگجویانِ شب و مژگان او
نیزهدارانند، غوغای سپاهش را نگاه!
نیمهشب دل میربود از من که چشمش بسته شد
پلکِ خسته، این رفیق نیمهراهش را نگاه!
آسمان دریای خون شد، ابر زیر گریه زد
حالِ دورافتادگان از روی ماهش را نگاه!
با رقیبان گفت: آه، از دوریَش ناراحتم
چشمکِ رندانهی او بعدِ آهش را نگاه!
«سجاد سامانی»