می‌کُشد یا تشنه می‌گرداند این دل‌داده را؟
داده‌ام دستِ خودش هم تیغ را هم باده را

شیر یا آهو چه فرقی می‌کند بر پیکرش؟
از پَرِ قُنداقه دارد این لباسِ ساده را

با لباسِ بزم در رزم است و کرده روسیاه
ماهِ پیشانی‌سپیدم! هرچه آقازاده را

در مناقبْ کاش با خطِ معلیٰ می‌نوشت
اِبنِ شهرآشوب ماهِ از قلم افتاده را 

تا حبیب ابن مظاهرها حصارِ مسجدند
پَهن کن هرجای صحرا خواستی سجاده را

سر برآورده‌ست گُل‌هایی کبود از گردنش
تیر هم گردن نمی‌گیرد سرِ افتاده را

عشق‌بازی در دلِ گودال دور از ذهن نیست
پهلوان در گودِ میدان می‌کِشَد کبّاده را
«آرزو سبزوار قَه‌فرخی»