اهل مسجد شدهام جامِ پیاپی بفروشم
ایستگاه صلواتی بزنم مِی بفروشم
اهل مسجد شدهام گرمی مردادی خود را
به تن لاغر و سرمازدهی دِی بفروشم
چشم در چشم خدا یک دهن آواز بخوانم
به شبانانِ برانگیختهاش نِی بفروشم
هان! به آن پیرزنِ خسته بگو پیش بیاید
آمدم یوسف خود را به زَرِ وِی بفروشم
اربعین است خُمم را سرِ بازار بیارم
اگر امروز تقلا نکنم کِی بفروشم؟
بد به حال من اگر تشنگی کرببلا را
به سرافکندگی سلطنت ری بفروشم
«سیدعلی شکرالهی»