مبارک است آسمان آبی، مبارک است آفتاب و باران
خوشا جوانه، خوشا شکفتن، چه خوش‌خوشانی‌ست در بهاران

بریز از منقل زمستان، هرآنچه ته‌مانده‌ست از اسفند
بریز تا گل کند، ببالد، بلوغِ پرجوش شاخ‌ساران

سلام کردم به نرگسی مست، جواب از بلبلی شنیدم
به‌جز محبت، به جز ملاهت، ندیدم از این بزرگ‌واران

چقدر شادند غم‌فروشان، پر از هیاهو همه خموشان
به باده‌ریزی و نوش‌نوشان، حواس‌جمع‌ند مِی‌گساران

به سبزوار درخت رفتم، سلام کردم به جان‌به‌کف‌ها
کفن‌به‌تن آمدند گل‌ها، کفن‌به‌تن مثل سربداران

فقط نه این دید و بازدید، فقط نه تبریک‌های عید و
بهار یعنی به‌خودرسیدن، به رغم گُم‌گشتِ روزگاران

بهار یعنی همین گسستن ز خویش و در خویش تازه‌گشتن
بهار این است ای زمستان، بهار این است ای بهاران

بهارها آمدند و رفتند، این تویی که همیشه هستی
من آمده‌ام تو را ببینم، خود خودت را به من بباران
«رضا یزدانی»