من شرابم، شادیام، شیون نمیآید به من
رودی از روحم، سرابِ تن نمیآید به من
هر قبایی را که خیّاطِ تعلّق دوختهست
تن زدم، امّا سر سوزن نمیآید به من
شهر خاکِ خانهها را بر سر خود ریخته است
کوچ، همراهم بیا، مسکن نمیآید به من
در شب تاریک و بیم راه و خوفِ بیکسی
غیرِ او از وادی ایمن نمیآید به من
چشم را بر هم زدم انگار در طور من است
او ترانی گفت و دیدم لن نمیآید به من
گرچه اسرار الهی را در او دیدم ولی
گفتنِ این حرفها اصلا نمیآید به من
پادشاهی مهربان است و پناهم میدهد
از جوار رحمتش رفتن نمیآید به من
اشکم و از گوشهی چشمِ یتیم افتادهام
در جهانِ بیعلیِ ماندن نمیآید به من
پشت سر ردّ اُحُد بر گُرده بود و پیش رو
تیغ میبارد اگر، جوشن نمیآید به من
سینه جان! مستی کن و با خنجرِ کوفی بگو
شادمان باشد که پیراهن نمیآید به من
کربلایی زخم روی پیکرم رقصید و باز
از سماعِ تیر، دلکندن نمیآید به من
چون نسیم آزادم و هرجا که باشم، باز هم
اهتزاز پرچمِ دشمن نمیآید به من
با رفیقانِ شهیدم عهد در خون بستهام!
بیکفن میمانم و مدفن نمیآید به من
«حسن خسرویوقار»